۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه


! تنهایی

تنهایی یعنی نشستن در وسط کوچه های غمگین و مه گرفته خاطرات..........

تنهایی یعنی تداعی همه انچه که داشتی و حالا نداری............

تنهایی یعنی یاد اوری روزهای خوب کودکی که ماه در حوض کوچک خانه میخندید و برایت دست تکان میداد و خواهرت گفته بود که به خودت تلقین کرده ای ولی ماه خودش میدانست که تو حتی معنی تلقین را هم نمیدانی!

تنهایی یعنی روزهای خوب قهر و اشتی با خواهرت سر پوشیدن کفش های تق تقی......

تنهایی یعنی دلتنگی برای خنده های رهای کودکی وحالا اکتفا به تبسمی کوتاه از روی اجبار....

تنهایی یعنی وقت نداشتن برای یک ساعت گپ زدن با دوستت در حالی که چشم در چشمش دوختی...........

تنهایی یعنی هفته ای احیانا یک بار با پدر گپ زدن.......

تنهایی یعنی فقط نیم ساعت سر دستر خوان تمام فامیل  را یکجا  دیدن.....

تنهایی یعنی گم شدن در داد و گرفت پیامک های موبایل..............

تنهایی یعنی سه ماه تمام شاملو نخواندن..........

تنهایی یعنی ماهی یک بار تند و تند حوادث اخیر را در دفتر خاطراتی که زمانی ساعت ها برایش وقت میگذاشتی نوشتن،  فقط محض تذکار..........

تنهایی یعنی سمستر خزانی با بی رحمی  تمام پاگذاشتن روی برگ های خشک افتاده زیر پای درخت که با التماس اجازه میخواهند نیم نفسی دیگر بمانند برای رسیدن به صنف فلسفه خشک کلاسیک آلمان..........

تنهایی یعنی نشستن اخر صنف و خسته از همه و دور از همه، نامجو گوش کردن...........

تنهایی یعنی با دست های پر از خرید، گذشتن از کنار پیرمردی که سر غروب پنج شنبه کنار دیوار نشسته بود و به دو سکه پنج افغانی پیش رویش نگاه میکرد.........

 تنهایی یعنی چشم بستن روی دست های یخ زده و سرخ دخترکی که با التماس میخواست یک بسته دستمال کاغذی بخری..........

تنهایی یعنی  حال و حوصله نداشتن برای شنیدن ناگفته های یک روز سخت و کاری خواهر............

تنهایی یعنی کار دفتر را خانه اوردن برادر و تبدیل شدن به ماشین کاری بیست و چهار ساعته.......

تنهایی یعنی سلام گرم و داغ مادر را فقط با تکان دادن سر جواب دادن.........

تنهایی یعنی تقریبا همیشه داشتن هدفون در گوش..........

تنهایی یعنی غریبه شدن با تمام اشناها............

تنهایی یعنی.............

 جدی90





اینجا کابل است............

اینجا کابل است،کابل من، کابل ما ، شهری در ورای دود سیاه موترها، شهری مدفون زیر پای برگ های زرد و نارنجی، شهری محصور بین کوههای سپید پوش از برف زمستانی.

اینجا کابل است،شهری که کابل نشینان هر روز در هوای دود آلوده آن قدم میزنند،هر روز در صبح گرفته ان صبحانه میخورند، شعر میخوانند و چت میکنند.

اینجا کابل است، پایتخت کشوری که بسیار تمدن ها را در خود فرو برده و حالا از ان همه جز مشتی خاک و دو سفال شکسته چیزی نمانده.

اینجا کابل است، شهری که کودک یتیمش هر صبح غمگنانه به امید یافتن نان یک روزش پا  از خانه بیرون میگذارد و شب غمگنانه تر از صبح ، در حالی که تمام روز تکه پارچه ای در دست دنبال موترهای شیشه دودی دویده ، سر بر بالش میگذارد.

اینجا کابل است، شهری که بر سرک هایش در کنار موتر های بنز و کرولای 2003 اش، گله های گوسفند هم ارام ارام تردد میکنند.

اینجا کابل است، همو که اخر هر سال لباسی سراپا سفید از زمستانش هدیه میگیرد و چون کودکان بد، دو روز بعد لکه های زشت خاک و خاکستر روی پیراهنش دهن کجی میکنند.

اینجا کابل است، شهری که این روزها وطن بسیاری از ولایت نشینان شده، همانان که روزگاری نام شهرشان را باافتخار میبردند،حالا هر یک خود را منصوب به یکی از کوچه ها  و سرک های بی درو پیکر کابل میدانند.

اینجا کابل است، شهری که گاه حتی ترافیک انسانی اش از ترافیک موتر هایش هم بیشتر میشود و این یعنی کابل رو به انفجار است!

اینجا کابل است، شهری که زمانی جز چند خانه گلین و فرسوده از ان باقی نمانده بود و حالا در مسابقه رسیدن به اسمان، بلند منزل های ان هر روز از یک گوشه اش قد بلند میکنند.

اینجا کابل است، شهری که روز به روز کوهستان ها و جنگلات همسایه اش را در خود فرو میبلعد تا هر روز بر وسعتش بیفزاید.

اینجا کابل است، شهری که روزگاران پیش ، مهد فرهنگ و چهار راه تمدن ها بود ، حالا هم همان چهار راه است البته با معنای امروزی اش.

اینجا کابل است، شهری که پسر بچه های امروزش هر روز بکس مکتب در دست، همگام با عساکر ایساف پا در سرک میگذارند.

 اینجا کابل است، پایتخت کشوری در قرن بیست و یک، قرنی که در ان حالا دنیا به دهکده ای کوچک مبدل شده ، اما تو اگر پا در کوچه پس کوچه های بی نامش بگذاری در ان گم خواهی شد.

آری، اینجا کابل است!

گرچه کمی دیر است ، اما هنوز خواندنیست !

این تعطیلات خواستنی........

بالاخره زمستان رسید، سه ماهی که نه ماه سال ارزوی امدنش را داشتی امد، جلوجلوهمیشه برای امدنش کلی برنامه ریزی میکردی اما او یکدفعه می امد و مثل باد میرفت و غافلگیرت میکرد ، آخر این رخصتی می دیدی که ای وای هیچ کاری نکرده ای، فقط چند تا فیلم دیده ای و احیانا دو سه تا کتاب ورق زدی......

 راستش امسال سلام زمستان را شنیدم اما از شما چه پنهان به روی خودم نیاوردم ، دست پاییز را محکم تر گرفتم ! اما انگار افتادن هر برگ پاییزی نوید امدنش را به من میداد! اما نمی توانستم دل از بقچه رنگارنگ پاییز بکنم  تا تمام زندگی ام را فقط یک سفید خالی بی روح پر کند ،و اخر هنوز بیشتر از دو سه تا برگ زرد خوشرنگ لای کتابم جا خوش نکرده بودند.

هر سال سر وقت امدن این تعطیلات خواستنی کلی خوشحال میشدم اما امسال کمی دلهره به این حس اضافه میشد به علاوه کمی دلتنگی ، آخر امسال باید خداحافظی میکردم ، با خیلی از چیزها و خیلی از ادم ها، اول از همه با همراه چهار ساله ام ، دانشگاهم ، دانشگاه کابل که چه خاطرات تلخ و شیرینی ازش داشتم.

اخر راستش را بخواهید بعد از این همه رفت و امد پاییز و بهار و ان دوتای دیگر، تنها  امسال بود که مجذوب پاییز شده بودم، جادوم کرده بود ، دیگر دلم نمی امد که به اسانی پا روی برگ هایش بگذارم ، دور از چشم مادر قصدا بدون دستمال گردن بیرون میرفتم  تا خنکای نسیمش به سر و صورتم بخورد.

حالا اما وقت خداحافظی بود، باید کم کم دست پاییز را رها میکردم ، چون کم کم کفر زمستان در می امد  و ان وقت بیا و درستش کن ! حتی اگر از این هم پیش میرفتی ان وقت بغض زمستان می ترکید و ............

بالاخره اولین دانه های درشت برف که معاشرتشان را با اهالی زمین شروع کردند ، دویدم توی حیاط ، تندی با پاییز خداحافظی کردم  دلم برایش تنگ میشدم اما حالا نوبت زمستان بود ، نوبت پا گذاشتن روی برف ها، قرچ قرچ شان زیر پایت ، شب نشینی و نشستن زیر لحاف گرم صندلی گرم خانه و تلافی چند ماه دوری از کتاب را دراوردن، شب یلدا و انار و چهارشنبه سوری و.......سلام زمستان!



13/11/90

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

ما کجا و مدینه فاضله کجا؟.....

اینجا مدینه است، مدینه فاضله ای که ارمان هر ایده الیست است. امید ان را بسازیم، به مدینه فاضله خوش امدید!!!!!